۱)
گفتی بگو
چگونه بگویم
گفتی بگو
چگونه با لبانی که حسرت لبانت
داغ بر آن نهاده است
شب تا روزگار ما و بعد از ما ادامه دارد
کاش دری گشوده می شد
و روز در تنم می دوید
من می دویدم
در را می گشودم
و پدر مثل آن روزها
عطر سیب و نان گرم را
در دامن مادر می ریخت...
کاش دری گشوده می شد
و لبان بی دغدغه ی تو از عطر سیب...
2)
گفتی بگو چه بگویم؟
گفتی بگو! چگونه بگویم!؟
چگونه با لبانی که لبانت
که حسرت....
داغ بر آن نهاده؟
#
شب
تا روزگار ما و بعد .... ادامه دارد؟!
کاش دری گشوده شود!
دری گشوده شود کاش!
دوباره
و روز در تنم بدود!...رها!
#
من دویدم
دویدم و در را گشودم
مثل آن روزها...
و پدر گرم
عطر سیب و نان را
دوباره به دامن مادر ریخت...
#
کاش دری گشوده شود
به بی دریغ لبانت به دقایق بی دغدغه به عطر سیب...
۱۳/۶/۸۹
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 20:55  توسط هیچکس
|
من از خودم!
به تو
به تو به تو به توبه می رسم...
11/6/89
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 14:55  توسط هیچکس
|
اَلمنّّت لله که درِ میکده باز است
اَلمنّّت لله که درِ میکده باز است
اَلمنّّت لله ...
... که درِ میکده باز است
سه تار...
تنها
می ی ی خواند و می ی ی گریست
می ی رفت و می ی گریست
...تو می گری ی یست ...
کوچه با درخت...
خانه با همسایه...
مهتاب با سایه ...
ستاره با ستار
تاریکی با ااا...سحر!
تنهایی با ...
گریبان من!
گری بان ِ من ...
...گری ی بان ِ من ...
8/6/89 صفیعلشاه(دفتر سعید) اذان مغرب نوزدهم رمضان المبارک1341قمری
با نفس سبز لسلن الغیب علیه الرحمه
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 22:18  توسط هیچکس
|
شهرٌ رمضان الذی انزل فیه القرآن ...
سلام
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهر ورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید!
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دل بر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد؟!
گفتا مگوی با کس تا وقت آن در آید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد؟
گفتا خموش حافظ ! کاین غصه هم سر آید
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 5:31  توسط هیچکس
|