بعد از حدود سه ماه دوباره سلام و دوباره ...
بسم الله الرحمن الرحیم
در اولین شب ماه مبارک رجب المرجب ، ماه خدا دوباره می آییم و امید است که این بار به یاری پروردگار با مطالبی زیبا ، خواندنی و مفید در خدمت شما باشیم.
... و همچنین
لیلةالرغائب ، شب آرزوها ، شبی که زمین را گسترانیدند و متولد شد این کهن کره خاکی فرخنده و خجسته باد .
با آرزوهای خوب برای تمام شما
+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 2:44  توسط هیچکس
|
شما که سواد داری
لیــسانـــس داری
روزنــامه خونی
با بزرگون می شــینی
حـــرف میــــــزنــــی
همه چی می دونی
بگو از چیه که من
دلـــــم گرفـــــته ؟!!
محـمد صــالح عـلا
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:33  توسط هیچکس
|
تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سيب نداشت
حمید مصدق
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 10:29  توسط هیچکس
|
و اینک بهار ...
و اینک رسول ...
فرا رسیدن هفدهم ربیع الاول سالروز میلاد دلیل عالم امکان و بهانه وجود کائنات حضرت محمد مصطفی (ص) و فرزند خلف ایشان رئیس مذهب حضرت امام جعفر صادق (ع) را به تمام شیعیان جهان تبریک و تهنیت عرض می کنم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 14:40  توسط هیچکس
|
آي سهراب ، کجايي تو کجا ؟
آي سهراب جهاني دگرست
چشمها را بايد بست
گوشها کر بشوند ، فکر را در نهانخانه ترديد ببنديد به چوب
با همه هستي خود
غرق در پوچي دنيا بشويد
دوست را بايد کشت
عشق را دفن کنيد
روز باران بايد ، زير چتري برويد، پشت بر ابر کنيد
بگريزيد به زير سقفي
گل نيلوفر را، بشکنيد از ساقه
زندگي هستي پوچي است به ابهام غروب
زندگي پول و زر و قدرت و جاه است و همه
چشم را بايد بست
ذهن را کور کنيد
تا نفهميد که باران چيزي است
که در آن روح بهاران خفته است
تا نفهميد که سهراب که بود
تا نفهميد که نيلوفر آبي زيباست
اين نصيحت بشنو
کور،همه باشيد همه ، هر چه کمتر بـينيد ، هر چه کمتر دانيد
آي سهراب کجايي تو ؟ کجا ؟
آي سهراب جهاني دگر است ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 13:50  توسط هیچکس
|
قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم
بعد از مرگم، انگشتهاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشتنگاري قرار دهيد
به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبد شكافي كند، من به آن مشكوكم
ورثه حق دارند با طلبكاران من كتك كاري كنند
عبور هر گونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است
بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم
كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد
مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانيد
روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد
كساني كه زير تابوت مرا ميگيرند بايد هم قد باشند
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد
گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد
در مجلس ختم من حتما گاز اشك آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند
از اينكه نميتوانم در مجلس ختم خودم حضور يابم قبلا پوزش ميطلبم
به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون من به صابون و پودر حساسيت دارم
چون تمام آرزوهايم را به گور ميبرم ، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي جسدم باشد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 13:44  توسط هیچکس
|
نمی دونم تا به حال این شعر از زنده یاد مصدق رو خوندید یا نه، بهنظر من که خیلی زیبا و تاثیرگذار است. گفتم شما هم بخونید و در ضمن نظراتتون رو هم بگید. منتظرم...
آبی، سياه، خاکستری
در شبان غم تنهايی خويش
عابد چشم سخنگوی توام
من در اين تاريكی
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوی توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه ی من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوی تو
موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبی
از شط گيسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه ی عمر سفر می كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه ی من
گرم رقصی موزون
كاشكي پنجه ی من
در شب گيسوی پر پيچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاينده ی اشك
گونه ام بستر رود
كاشكی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاكستری بی باران پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكستری بی باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ی خاكستری سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد كدورت در تو
پای پوينده ی راهم بسته
ابر خاكستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شيشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤيای فراموشيهاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست
نه شكوفايی گلهای اميدم را در رؤياها می بينم
و ندايي كه به من مي گويد :
”گر چه شب تاريك است
دل قوی دار ، سحر نزديك است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چيند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
ديده در آينه ی صبح تو را می بيند
از گريبان تو صبح صادق
می گشايد پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل ياسمنی
تو چنان شبنم پاك سحری ؟
نه
از آن پاكتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايی را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دريای خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
ای تو چشمانت سبز
در من اين سبزی هذيان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان می كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و دراين راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پي آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به كجا بشتابم ؟
مرغ آبي اينجاست
در خود آن گمشده را دريابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر بازكنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايی را
بگذاز از زيور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
كه در آن شكوت پيراستگی
چه صفايی دارد
آری از سادگيش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسكهای
كودك خواهر خويش
كه در آن مجلس جشن
صحبتی نيست ز دارايی داماد و عروس
صحبت از سادگی و كودكی است
چهره ای نيست عبوس
كودك خواهر من
در شب جشن عروسی عروسكهايش می رقصد
كودك خواهر من
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز
شوكتی می بخشد
كودك خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد آيا
با تو اين قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دميد
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودك قلب من اين قصه ی شاد
از لبان تو شنيد :
”زندگی رويا نيست
زندگی زيبايی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پيوندی
می توان در دل اين مزرعه ی خشك و تهی بذری ريخت
می توان
از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست “
قصه ی شيرينی ست
كودك چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته ای اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوكواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می ميرد
رفته ای اينك ، اما آيا
باز برمي گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گيرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پرانديم در آغوش فضا
ما قناريها را
از درون قفس سرد رها می كرديم
آرزو می كردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رويا ها را
من گمان می كردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هيبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه يخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايی
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
كه به آسانی يك رشته گسست
چه اميدی ، چه اميد ؟
چه نهالی كه نشاندم من و بی بر گرديد
دل من می سوزد
كه قناريها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه اميد عظيمی به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه می انديشم
می توانی تو به لبخندی اين فاصله را برداری
تو توانايی بخشش داری
دستهای تو توانايی آن را دارد
كه مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهی ديگر
رونقی ديگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
يا بگيری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خنديدم
من ژوليده به آراستگی خنديدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشين كبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهيدستی مرد “
ابر باور می كرد
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه می بينم ، می بينم
تو به اندازه ی تنهايی من خوشبختی
من به اندازه ی زيبايی تو غمگينم
چه اميد عبثی
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چيز
تو چه كم داری ؟ هيچ
بی تو در می ابم
چون چناران كهن
از درون تلخی واريزم را
كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مي كردم
كه تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دريغا ، هرگز
باورنم نيست كه خواننده ی شعرم باشی
كاشكی شعر مرا می خواندی
بی تو من چيستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاييزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشكم
دردم
آهم
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپد ديگر در سينه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو ديو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنياد
و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم
كاستن
كاهيدن
كاهش جانم
كم
كم
چه كسی خواهد ديد
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس می گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوی ، روی تو را
كاشكی می ديدم
شانه بالازدنت را
بی قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب !عاقبت مرد ؟
افسوس
كاش می ديدم
من به خود می گويم:
” چه كسی باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “
باد كولی ، ای باد
تو چه بيرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عريان كردی
و جهان را به سموم نفست ويران كردی
باد كولی تو چرا زوزه كشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو كوبان بر خاك گذشتی همه جا ؟
آن غباری كه برانگيزاندی
سخت افزون می كرد
تيرگی را در دشت
و شفق ، اين شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونين بود
كولی باد پريشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه مي كردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
” صبح پاييز تو ، نامیمون بود ! “
من سفر می كردم
و در آن تنگ غروب
ياد می كردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اينك كوهی
سر برافراشته از ايمان است
من به هنگام شكوفايی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” آی
باز كن پنجره را
باز كن پنجره را
در بگشا
كه بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز كن پنجره را
كه پرستو می شويد در چشمه ی نور
كه قناری می خواند
می خواند آواز سرور
كه : بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنيا را
نشمرديم هنوز
من صدا می زنم :
” باز كن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام “داستانها دارم
از دياران كه سفر كردم و رفتم بی تو
از دياران كه گذر كردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتم ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
كوه تحسين می كرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نيست
كاروانهاي محبت با خويش
ارمغان آوردم
من به هنگام شكوفايی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من مي خندی
من صدا می زنم :
” آی با باز كن پنجره را “
پنجره را مي بندی
با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسی می خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد
من اگر ما نشويم ، تنهايم
تو اگر ما نشوی
خويشتنی
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگی را در شرق
باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزی
همه برمی خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشينی
چه كسی برخيزد ؟
چه كسی با دشمن بستيزد ؟
چه كسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آويزد
دشتها نام تو را می گويند
كوهها شعر مرا می خوانند
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه ی اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه ی پرهيز كه چه ؟
در من اين شعله ی عصيان نياز
در تو دمسردی پاييز كه چه ؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايی با شور ؟
و جدايی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از اين آينه بزدای غبار
آشيان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادی كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيها
با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست
تو مپندار كه خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزی
همه برمی خيزند
«حمید مصدق»
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 14:22  توسط هیچکس
|
+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 22:55  توسط هیچکس
|
«در اسفند سال 46 دانشجویان تاریخ به عنوان سفر علمی به عراق رفتند و من نیز ابتدا عازم بودم اما در آخرین لحظات ناگهان قسمت نشد. چون نوروز را در سفر بودند و آنجا جشن می گرفتند این نوشته را به در خواست همکارات گرامی بر سر راه نوشتم تا در آن اجتماع بخوانند. و اینک به یاد آن حادثه سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است.»

«نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیست نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده «عقل» تکرار را نمی پسندد: اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته اند: جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندرکارند. نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد، از آن رو هست که این قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا بک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر «آغاز». جشن های دیگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اتاق ها و زیر سقف ها و پشت درهای بسته جمع می کند: کافه ها، کاباره ها، زیر زمین ها، سالن ها، خانه ها ... در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها و درهای بسته فضاهای خفه لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده پاک و ... نوروز تجدید خاطره بزرگی است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود، مادر خویش را از یاد می برد، با یادآوری وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد و مادر، در کنار فرزند و چهره اش از شادی می شکفد اشک شوق می بارد فریادهای شادی می کشد، جوان می شود، حیات دوباره می گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود. تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر می گردد، نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر می کند و بدین گونه است که نوروز بر خلاف سنت ها که پیر می شوند فرسوده و گاه بیهوده رو به توانایی می رود و در هر حال آینده ای جوان تر و درخشان تر دارد، چه نوروز را ه سومی است که جنگ دیرینه ای را که از روزگار لائوتسه و کنفوسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می کشاند. نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست: نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست. دنیایی که بر تغییر، تحول، گسیختن، زایل شدن، در هم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار، تنها تغییر است و ناپایداری، چه چیز می تواند ملتی را، جامعه ای را، در برابر ارابه بی رحم زمان – که بر همه چیز می گذرد و له می کند و می رود هر پایه ای را می شکند و هر شیرازه ای را می گسلد – از زوال مصون دارد؟ هیچ ملتی یا یک نسل و دو نسل شکل نمی گیرد: ملت، مجموعه پیوسته نسل های متوالی بسیار است، اما زمان این تیع بیرحم، پیوند نسل ها را قطع می کند، میان ما و گذشتگانمان، آنها که روح جامعه ما و ملت ما را ساخته اند، دره هولناک تاریخ حفر شده است قرن های تهی ما را از آنان جدا ساخته اند : تنها سنت ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این دره هولناک گذر می دهند و با گذشتگانمان و با گذشته هایمان آشنا می سازند. در چهره مقدس این سنت هاست که ما حضور آنان را در زمان خویش، کنارخویش و در «خود خویش» احساس می کنیم حضور خود را در میان آنان می بینیم و جشن نوروز یکی از استوارترین و زیباترین سنت هاست. در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می داریم، گویی خود را در همه نورزهایی که هر ساله در این سرزمین بر پا می کرده اند، حاضر می یابیم و در این حال صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد، رژه می رود. ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می داشته است، این اندیشه های پر هیجان را در مغز مان بیدار می کند که: آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن می گرفتند.
تاریخ از مردی در سیستان خبر می دهد که در آن هنگام که عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ویرانی خانه ها و آوارگی سپاهیان می گفت و مردم را می گریاند و سپس چنگ خویش را بر می گرفت و می گفت: " اباتیمار : اندکی شادی باید " نوروز در این سال ها و در همه سال های همانندش شادی یی این چنین بوده است عیاشی و «بی خودی» نبوده است. اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانه پیوند با گذشته ای که زمان و حوادث ویران کننده زمان همواره در گسستن آن می کوشیده است. نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان. همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش از آن سخن گفته اند. حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته اند "نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز ، خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را اهورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند. چه افسانه زیبایی زیباتر از واقعیت راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلماً اولین روز بهار، سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن، یعنی نوروز بی شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است. اسلام که همه رنگ های قومیت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد، نوروز را جلال بیشتر داد، شیرازه بست و آن را با پشتوانه ای استوار از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت. انتخاب علی به خلاف و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت: سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دل های مردم این سرزمین بر پا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و در دوران صفویه، رسماً یک شعار شیعی گردید، مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژه خویش، آنچنان که یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز. این پیری که غبار قرن های بسیار بر چهره اش نشسته است، در طول تاریخ کهن خویش، روزگاری در کنار مغان، اوراد مهر پرستان را خطاب به خویش می شنیده است پس از آن در کنار آتشکده های زردشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می خوانده اند از آن پس با آیات قرآن و زبان الله از او تجلیل می کرده اند و اکنون علاوه بر آن با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حکومت علی او را جان می بخشند و در همه این چهره های گوناگونش این پیر روزگار آلود، که در همه قرن ها و با همه نسل ها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه ای جمشید باستانی، زیسته است و با همه مان بوده است ، رسالت بزرگ خویش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و در آمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و عظیم تر از همه پیوند دادن نسل های متوالی این قوم که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بند بندش را از هم می گسسته است و نیز پیمان یگانگی بستن میان همه دل های خویشاوندی که دیوار عبوس و بیگانه دوران ها در میانه شان حایل می گشته و دره عمیق فراموشی میانشان جدایی می افکنده است. و ما در این لحظه در این نخستین لحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز بر می افروزیم و درعمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگ هایمان می دود و روح آنان در دل هایمان می زند شرکت می کنیم و بدین گونه، بودن خویش، را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه برانداز زمان ها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و خالی از خوی برده رام و طعمه زدوده از شخصیت این غرب غارتگر کرده است، در این میعاد گاهی که همه نسل های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند با آنان پیمان وفا می بندیم امانت عشق را از آنان به ودیعه می گیریم که هرگز نمیریم و دوام راستین خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ریشه، در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه اصالت خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است بر صحیفه عالم ثبت کنیم .»
+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 15:40  توسط هیچکس
|
+ نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 23:56  توسط هیچکس
|